هيچ حيواني به
حيواني نميدارد روا آنچه اين نامردمان با
جان انسان ميكنند
خيلي دلم ميخواست
ازبهارتوبه شكن و شكفتن گلهاي بهاري بگم وخاطرات كودكيم رو با
عطرگل آفتابگردون بهتون تقديم كنم اما چي
بگم وقتي افتاب نمي تابه. شايدم قسمت همينه كه گلها پژمرده بشن و
بميرن وبلبل هميشه داغدار
باشه راستشو بخواين دوست ندارم آزرده خاطر
شين اما دلم ميگه تعريف كن تا شاد يه خورده سبك شي. يادمه حدود
بيست سال پيش تو خيابون طالقاني ايرانشهر داشتم با دوستم حميد قدم
ميزدم تا اينكه يه ماشين لندكروز سپاه كه يه بلندگو به سقفش نصب
بود از بغلمون رد شد و اعلام كرد يه نفر كه من اسم كوچكش
يادم نيست اما اسم فاميليش صلاح زهي بود به
جرم كشتن يه مامور كه درجه اش سرگرد بود ساعت سه بعد ازظهر امروز
در قلعه بدار مجازات آويخته ميشه.
من و دوستم حميد قبل از ساعت سه خودمون رو به قلعه رسونديم.
ديديم جمعيت زيادي اومدن تا ببينن كي هست وچرا بايد اعدام بشه
بالاخره متهم كه يه جوون با لباساي زندوني كه خيلي اروم و
خونسرد همراه يه پاسدار به طرف جرثقيل ميرفت .خلاصه
رفتن بالاي جرثقيل تا اينكه راننده جرثقيل چنگك رو هدايت كرد به
طرف بقول خودشون متهم. اما قبل از اينكه
طناب رو دور گردنش بندازن ديدم قران جيبي از تو جيبش درآورد
و بوسيدش و يه لحظه گذاشتش رو پيشونيش و يه كم خوندش و بازم
بوسيدورو پيشونيش گذاشت و دادش دست مامور. بلافاصله پاسدارا طناب
رو دور گردنش انداختن و اونو محكم كردن بعد راننده جرثقيل اون جوون
رو به بالا هدايت كرد تا اينكه ربع ساعت گذشت و آوردنش
پايين .ديدن زنده
ست وگردنشو تكون ميده باز دوباره بردنش بالا بعد از ربع ساعت ديگه
آوردنش پايين اما ديدن هنوز زنده
ست وگردنشو اينوراونور ميكنه انگار اصلا
دوست نداشت بميره. خلاصه ما كه تا ساعت هفت
بعدازظهر كه اونجا بوديم ساعتي چهار دفعه اون جوون بيچاره رو
ميبردنش بالا و مي آوردنش پايين اما اون
هنوز زنده بود و در ضمن يه سرباز سپاه كه غيربومي بود واسه اون
جوون با صداي بلند گريه ميكرد .تا پاسدارا
متوجه گريه كردن سربازشون شدن فورا اونو به جاي ديگه منتقلش كردن.
خلاصه سرتون رو بيشتر بدرد نيارم جمعيت داشتن قلعه رو ترك ميكردن و
بعضيا با خودشون ميگفتن اين بنده خدا نميميره ما هم بذاريم بريم
.خلاصه ما هم ساعت هفت قلعه رو ترك كرديم و
روز بعدش مردم ميگفتن اون جوون نمرده.
پاسدارا به خيال خودشون كه اون مرده و نفس
نميكشه اونو گذاشتن تو سردخونه بيمارستان.
و اون جوون از تو سردخونه فرار كرده. در
مورد جرم اون بايد بگم كه بعدها مشخص شد
كه اون سرگرد به زور اسلحه به همسر اون
جوون تجاوز كرده و اون جوونه
به خاطر حس ناموس پرستيش اون سرگرد ملعون رو كشته
..خلاصه
اين يكي از خاطرات تلخ كودكي من بود.
اميدوارم روزگار آنگونه ورق بخورد كه بهار
توبه شكن از راه برسد وگل آفتابگردان و
شقايق هميشه زنده و شاداب و با طراوت باشند
تا بتوان هميشه از زبان كودكان خاطره عشق
را شنيد.
بلوچ از
مكران
چهارشنبه
24 خرداد 1385