سھم من
گريه و فريادھا
کردم زياد
بر درو ديوارکوفتم
باربار
من چرا گشتم جدا
ازاين ديار
يا چرا گشته ديارم
در حصار
دشمنم با توپ
وتانکش درکنار
کرده اشغال سرزمينم
در جوار
اين ھمه سال است
وسالھاى زياد
ملتم در بند
واموالش به باد
من فقط نامى يدک با
خود کشم
بھراين نام تھى
اموال برباد ميدھم
بارھا پرسيده ام با
رنج و آه
چيست سھم من
درايران شما
پاسخى اينگونه آمد
خود بگوى
گفتمش مي گويمت با
جستجوى
سھم من شعروسرود
اجنبى است
سھم من اجبارزيسستن
با قوى است
سھم من بربادى
فرھنگ من
سھم من نا خواسته
جنگى جنگ من
سھم من خمپاره آيد
سوى من
سھم من نفرت داريد
از خوى من
سھم من تيرىاست به
سينه ميخورم
سينه ام پاره شود
دم نزنم
سھم من توپى است به
سقف خانه ام
سھم من اين خانۀ
ويرانه ام
سھم من اين سنگ
وپاره آجراست
سھم من سنگسارشدن
با قاتل است
سھم من اين کودک
بيمارمن
سھم من اين نوجوان
معتاد من
سھم من کوھى است
زغمھاى جھان
سھم من دردى است
ناگفته بيان
سھم من اين است که
فرياد نزنم
صحبتى از حق خود ھم
نکنم
سھم من اين است که
کشتار ميشوم
رانده ازخانه
وکاشانه شوم
سھم من از کشورت
نامى است بزور
ميکشم با خود يدک
بى رنگ و نور
سھم من جرمى است که
درنام من است
اين ھمان نام بلوچى
بودن است
سھم من اين است که
با جبر زمان
گشته است مُلکم به
اشغال ددان
سھم من اين است که
ھرچه داشته ام
برده اند اشغالگران
من ساخته ام
سھم من اين است که
در قرن کنون
کودکانم پا برھنه
گشته اند بى آب ونون
سھم من اعدام شدن
با جرثقيل
من ندانم علتش يا که دليل
سھم من ازنفت اين کشورکجاست
اين ھمان نفتى که با خون آشناست
سھم من اين توپ وتانک وکشتن است
از ھمان نفتى که اين سھم من است
سھم من از مُلک وازشھرم جدا
ميکشم ھجرت ھزاران بى صدا
سھم من کوران نويسد جاى من
نام خود گم کرده ام فرياد من
کوران دامنى
آذر ۱۳۸۶