کوران دامنى
007-2-1
بلوچى
بودنم جرم است
ھرآنگاه که شدى روزى مسن تر
مرا
از ياد
ببر اى
کودک دلبند و دلبر
من اين اندک برايت مينويسم
ھمين
چھار خط خود
شرح گذشته
چه گويم که گله راھى ندارد
من
ھرگز
کودکى برخود
نديدم
که
گويى از ابتدا
ھم من نبودم
و
اگرھم بوده ام کودک نبودم
چرا
که در
ديارم کودکى جرم است
گناه من بلوچم من
بلوچى بودنم جرم است
زمان
جرم است,زبان
جرم است,سخن
جرم است
نياز و ھستيم جرم است
ھمه
رسم و
رواج و داشته ھام جرم است
ھمه دردم ھمه بيتابييم جرم است
و
ھرچه دارم حتىخواھشم جرم است
و
از ھرچيزمھمتر,بلوچى
بودنم
ھم
جرم است
و تو
فرزند اين مجرم,ببر
از ياد بعداز رفتن
من
تانپرسى
که کى بودم من
سراغ سرزمينم را
نگيرى٬که زار ميگريد و در بنداست٬که بلوچى بودنش جرم است
شيون
مکن که در
اين ديار
غربت و غم بيکسم
اگر
پرسى زمن که چيست غربت ?ھمى گويم به تو دلبند بابا
,
که
کجاست
آن
مادردلسوز کجاست,آن
شيطنت ھاى برادر
چه ھست و ھرچه ھست آنھم سکوت است
که بيداد ميکند بين من و ما
چه
بود جرمم ھنوز باور ندارم من
که بلوچى بودنم جرم است
ھمين
است
که آن ظالم به تحقير و تشر
رانده
است
مرا
ازخانه ام يکسر
و
تا بوده است ھمين ھم مصلحت بوده است
آرى
ھمين است جرم من,بلوچى
بودنم جرم است
ھمى گريم درون دل که کس بيرون نميبيند
و
توفرزند دلبندم,
فقط اين مطلب آخر مبر از ياد
به ھنگام وداع گفتن نفس آخرينم
به ديدار وطن ببر جسم بى جانم
و
ھم آھسه و موزون
که خاک سرزمينم خفته در خونش
ببَر تنھا ھمين نعش مرا برمادرم دلبند
بگو آورده ام اکنون ھمان فرزند نا پيدا
ھمانکه سالھا گم گشته و دور بود و سر شيدا
ميازار و مَکَن خاک زمينم را
که قبر من کَنىدرآن
مرا
بگزار جسد گونه کنار گيشرى گُشنه
کزين راھم کمک باشد به خاک خود بلوچستان
نداشتم
بيش ازاين قربان کنم چيزى
ھمين جسم جفا ديده فداى خاک گيشرھاست.
----------------------------------
گيشر=درختچه زيبايى که فقط درتپه ھا وکوه پايه ھا ودشتھا ى بلوچستان ميرويد.