قاچاقچى مادرزادى
ما سه يار دبستانى بوديم که با ھزار فلاکت
دوران مدرسه ودبيرستان را
سپرى کرديم وازھفت خوان رستم
گذشتيم."شے رگام" که ھميشه
ازمن و"شھگل" زرنگتر بود, روياھاى
بھترى ھم براى زندگى آينده
خوددرنظرداشت وھميشه از بيکارى بلوچھا
که باعث کشيده شدن
اجبارى آنھا بسوى موادقاچاق ميشد رنج
ميبرد, ودر ضمن ازاين پشه
ھاى خون آشام واين مالارياى مغزى
رقصنده و لرزنده وفقر وندارى
وبلاھاى ديگرھم خوشش نمي آمد, وھرچه ما
به اوتذکرميداديم که تمام
اين بلاھا از جانب واجه "ھدا" براى ما
نازل شده است که ما را آزمايش
ياامتحان کند, قبول نميکرد,وتازه با
کمال پرويى ھم ميگفت , چراامتحان
ازمحرومترين انسانھايى گرفته شودکه
چيزى براىامتحان دادن ندارند؟
وما که بيش از۱۴۰۰سال است که درحال
آزمايش ياامتحان دادن ھستيم
وھميشه ھم رفوزه شده ايم , ديگرکافى
نيست!!؟. با ھمين ديد بود که
مدتى ازما جدا شده بود و چند سالى ازاو
بى خبر مانديم ,ناگھان روزى
از برادرکوچکتر اومطلع شديم که بله ,
شے رگام خود را به اروپا رسانده
و اروپايى شده است, با خودم فکرميکردم
که خوش به حالش,حداقل
ازاينھمه امتحانات يا آزمايش سخت واجه
ھدا راحت شد, چون شنيده
بودم که درممالک پيشرفته اصلا سخنى ھم
از اين نوع آزمايشات واجه
ھدا بميان آورده نميشود ,مثل اينکه اين
امتحانات يا آزمايشات از
تھيدستان وستمديدگان, فقط درکشورھاى
عقب مانده انجام ميگيرد.
روزھا وماهھاوسالھا طبق معمول درحال
گذربودند,من وشھگل که بعضأ
ديدارى تازه ميکرديم , بياد دوران
گذشته مدرسه وآن معلم قد کوتاه وآن
باغبان باغ انارى که ازدست ما خسته شده
بود مى افتاديم ويا ياد آن بچه
شاتوھاى کوچلو که از لانه شان ربوده
بوديم دوباره دوران گذشته
مدرسه رابرايمان تازه ميکرد.
پس از۲۵ سالى که شےرگام را نديده بوديم,روزى
برادرش دوباره خبرآورد
که او ديروز برگشته است وشايد يکماھى
در پھره بماند,ماکه بيش ازحد
منتظرديدارايشان بوديم,روزبعد دورى۲۵
ساله را با ديداريکديگر بپايان
رسانديم.اى روزگار ,دوران چه زود
ميگذرد,باور نميکرديم که اينھمه تغير
کرده باشيم,موھاى من وشھگل پاک سفيد
شده بودوحتى ريشھاى ما
که پاسپورت يا ھويت مذھبى ما دراين
ديار ھستند ھم سفيدشده
بودند, امّا مثل اينکه اروپا به شےرگام
خوب ساخته بود که صورتش برق
ميزد و ھنوزموھايش نه تنھا سفيد نشده
بودندبلکه سياهتراز گذشته ھم
جلوه ميکردند !!که دراين مورد فقط واجه
ھدا و شےرگام ميدانستند که
چه کار کرده اند که موھايش ازگذشته ھم
سياه ترشده بود.
پس ازچند روزى با گشت وگذاردرپهره,شےرگام
پيشنھاد کرد که برويم
وگشتى ھم به زاھدان وتھران بزنيم
ودرھمين راستا او به خريدھاى خود
ھم برسد,ازاينکه تمام مخارج ھم با دوست
اروپايى ما بودمشکلى
نميديديم, پس براه افتاديم.به زاھدان
که رسيديم شےرگام براى ما لباس
گجرى خريد وازما ميخواست که لباس بلوچى
را با اين لباس عوض کرده
و پارسى ھم صحبت کنيم وحتى در
فروشگاهھاى گجران به بلوچى پچ
وپچ ھم نکنيم تا ندانند که ما بلوچيم
,که اُبُھت بيشترى دارد وبه ما
بيشتر احترام ميگذارند!!, البته دراين
روزھا شنيده بوديم که بعلت
تحقيرنمودن بلوچھا بخاطرلباس وزبان
ومذھب و خلاصه ھرآنچه که رنگ
وبوى بلوچى دارد,اکثرجوانکھاى بلوچ
براى رفع اين تحقيرھا لباس گجرى
پوشيده وبا زبان پارسى ھم بيشتر صحبت
ميکنند,که اين خود نشان
دھنده نوعى ازخودبيگانگى ميباشد و اين
ھمان آرزوى حکومتگران تھران
است و ازھمين روى اين تحقيرھا ھم توسط
ايادىآنھا با برنامه ازپيش
تعين شده به ملت بلوچ جبرأتحميل ميشود.
ماھم نيمخواستيم دوست ۲۵سال گمشده راناراض
کنيم, اما فکر ميکردم
وقتى که دراين فروشگاھا جھت خريد
ميرويم, براى من و شھگل
بسيارمشکل است که با خودمان ھم گجرى
صحبت کنيم زيرا درتمام
طول عمرمان غيرازبلوچى با ھمديگر, به
ھيچ زبانى صحبت نکرده بوديم
وازاين رو خنده دار بود که باخودمان ھم
گجرى صحبت کنيم, درست
درکنارما چند نفر پارسى ھمش باکنايه
درمورد بلوچھاى قاچاقچى صحبت
ميکردندوخيلى ساده وراحت نتيجه
ميگرفتند که تمام بلوچھا ذاتأ
قاچاقچى ,تروريست,اشرارو...ميباشند
.بهرحال به مسافرخانه برگشتيم
که لباس تبديل کنيم و گجر گونه به شکار
فروشگاهھا برويم . بيچاره
شھگل ھرچه زور ميزد بستن کمر بندرا به
شلوار جديد بلد نبود, کمربند
را دورانداخت وچند بار حمله کرد که
شلوار گجرى را با بند شلواربلوچى
يا آھِنجَگ ببندد, که مورد غضب شےرگام
قرارگرفت, واين دوست اروپايى
ماھم مرتب غُرميزد که چرا شماھا
ھنوزدست بردار اين شلوارھاى
۵مترى بلوچى نيستيد,ميدانيدکه علاوه بر
پشه ھا وگرمى اين سرزمين ,
يکى ديگر ازبدبختيھاى ما بلوچھاھمين
شلوارھاى گشاد و پيراھنھاى دراز
است؟ وآيا مصرف اينھمه پارچه براى يک
نفراصراف نيست؟. دوست ما
طورى فيلسوفانه صحبت ميکرد که
انگاربزرگترين کشف خوشبختى
بلوچھارا پيدا کرده است,من وشھگل که
آشنايى زيادى به اين لباس
گجرى و انگار بيگانه نداشتيم و طاقت
شھگل ھم که طاق شده بود روبه
شےرگام کرده وگفت;ببين دوست عزيزھرکسى
لباسش مخصوص به
سرزمينى استکه درآن زندگى ميکند, مثلا
دراين شھربه اين گرمى اين
پره ھاى پيچ درپيچ شلواربلوچى استکه
مانند کولر کار ميکند وتازه به
ھنگام حمله مغلانه پشه ھا, اين شلوار
گشادوپيراھن درازاستکه مانند
پشه بند عمل ميکند ,حالا تو چه ميگى ؟
به خود فکر ميکردم که شھگل
ھم عجب کشف فيسوفانه اى نموده
است,ودراين ميان فقط من مانده ام
که تا بحال چيزىکشف نکرده ام , وچون
فعلا چيزى بنظرم نميرسيد,
مجبور بودم به اين دو فيلسوف بزرگ گوش
فرا داده تا بيشتر ياد بگيرم.
بعدازدوروز از زاھدان به تھران
آمديم,درخيابان ولى العصربه آن شلوغى
من وشھگل احساس ناامنى عجيبى ميکرديم ,
بيچاره شھگل دو
دستش را به عقب وکپلھاى باسن خود نگه
داشته بودو راه ميرفت ومن
دودستم را درجلويم , شھگل فکر ميکرد که
تمام آن جمعيت, فقط به
پشت وباسن او نگاه ميکنند, چون بدون
شلوارگشادوپر پيچ وخم دارو
پيراھن دراز, او فکرميکردکه اين باسن
بلوچى او بى محافظ مانده
است.بھرحال به چند فروشگاه سر زديم که
اکثرأمردم حاضر درآنجا ازطرز
رفتارولھجه ما مي فھميدند که بلوچيم
وبقول آنھا قاچاقچى ,وانگارتبليغات
شوم حکومتگران ايرانى درطى اين ۸۰ سالى
که سرزمين بلوچستان به
اين ايران جبرى آنھا چسبانده شده است,
کار خودش را خوب انجام داده
بود . درطى اين چندروز در پايتخت
گجران, آنقدراين کلمه بلوچ قاچاقچى
را شنيدم که خودم ھم داشتم يقين ميکردم
ونميدانم چرا ,يکدفعه بياد
گفته ھاى مادرم افتادم که از زمان تولد
جنجاليم برايم اينگونه تعريف کرده
بود که;; "شھمراد" جان وقتى تو متولد
شدى در يک دستت نارنجک بود
ودر دست ديگرت کلاشينکف وما تعجب کرده
بوديم از معجزه واجه ھدا,
که چطوربه ما يک قاچاقچى حرفه اى ومادر
زادى ھم داده است,وقتى
ازمادربزرگ پدريت خواستند که بيايد اين
نوه و تحفه ھدا دادى متولد
شده را ببيند, خيلى با خونسردى آمد
ونگاھى به تو انداخت وگفت , اين
که تعجبى ندارد,حقا که نوه من است
ودرست مثل پدرش ميباشد که
اوھم مسلحانه بدنيا آمده است ,تنھا نوع
سلاحشان کمى فرق ميکند
,زيرا تفنگ پدرش ھنگام تولد "برنو"بود
و ازنوه ام کلاشينکف است!!.
وخلاصه ھمينطور, در تمام اين سرزمين ھر بلوچى
مادر زادى قاچاقچى
,تروريست ,اشرار ,وابسته به بيگانه
و.......متولد ميشود!!حتى شھگل و
شےرگام ھم با ھمان مشخصات مسلحانه که
تمام بلوچھا متولد
ميشوند ,بدنيا آمده بودند.ولى شےرگام
بعدھا به ما گفت بخاطر اينکه
پسرش مثل او قاچاقچى متولد نشود, از
اين سرزمين جبرأ فقير
وقاچاقجى وبيکار نگه داشته شده فرار
کرده است.
من که پس از سالھا ترس و واھمه تازه يکسالى
ميشود که ازدواج کرده
ام ,واکثرأ ھم در ھمين فکرم که اگر
واجه ھدا لطفى کرد وھمان توبه
قبلى مارا پذيرفت و به ما فرزندىاعطا
نمود, اميدوارم که اين بار,اين رسم
خانوادگى شکسته شده و مسلحانه متولد
نشود ,واگر ھداى ناکرده
مسلحانه متولد شد ,ديگربا کلاشينکف
نباشد حداقل با يک سلاح اتمى
چشم مارا روشن نمايد که بتوانيم نان
وآبى دراين حکومت اتمى دست
وپا کنيم.
بعدازچندروزى دوستمان اين سرزمين عجايب را که
کلمات قاچاقچي
واشرارو وابسته به بيگانه وھزاران
فلاکت ديگررا که ازمادر زادى به يدک
ميکشد را وداع گفت وبه سرزمينى که ھيچ
انسانى درآن قاچاقچى
وبيکار واشرار ومعتاد و....متولد
نميشود برگشت.
واىکاش بجاى اينکه بلوچھا سرزمين مقدس ومادرى
خودشان را ترک
ميکردند;;ظلم,تبعيض, فقر,بيکارى
,جھالت, قاچاق,اعتياد ونابرابرى وعامل
بوجود آورنده تمام اين نابسامانيھا از
بلوچستان رخت بر مي بست.
کوران دامنى
۱۵-۱-۸۶
Posted>20070404
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چند مقاله و نوشته ديگر از کوران دامني
بلوچستانءِ
دريا
(زِر)
شعر / کوران دامني
درياي
بلوچستان
شعري
زيبا از کوران دامني
پھره منى پھراِنت منى
چراگاه مشترک و اجبارى
بلوچى بودنم جرم است
کوران دامني
کشورى بنام سرادان
بلوچ اسرائيلي/
ايراني
و اسرائيل/بلوچ و مرگ بر اسرائيل
طنزي
از
کوران د
امنى
ايرانى
که تھران است
ننگتان باد
کوران
د امنى
يا ھدا تو به/حقيقتي
غيرخودي
اما
طنز آميز
بيا گرين
وتا جُستے
نامه اي آکنده از محبت به کارکنان راديو
بلوچي اف ام