بلوچستان

سرودنامه ای برای وطن هميشگی ام سيستان و بلوچستان

 

 

 

نه «گجرم»1 نه «مغول»،

هم «شيعه ام» هم «سنی»،

هم «عربم» هم «دراويدی»،

هم «بهايی ام» هم « زرتشتی»،

هم « بلوچم» و هم «سيستانی»،

هم «خراسانيم» و هم «تنها»،

هم اينم و هم آن،

هم توام، هم اويم،

هم پسر «تفنانم» و هم همخون «هيرمند» و هم همنشين «نکارم»2 من،

هم دختر کوچه باغهای سراوانم و هم شيرينم از آب ايرانشهر،

هم گل آلوده ترم از سيلاب های « شيله»3  و هم شفافترم از چشمه های «خاش»                            

  داغم من، داغتر از آفتاب چابهار و وحشی تر از کوهستان های سرباز و لاشار

«دريای بزرگم»4 من که به دشت سيستان می ريزم،

دغال دوک5 حريص زندگی،

هوبرۀ شکوهمند آزادی و نهانگی ام من،

می آيم از اوج ستيغ تفتان تا دامن «دزداب»6،

از«چهارراه چکنم» 7 راه تو را می جويم،

از «شهر سوخته» 8 و «نورآب» 9 تا «ترش آب»10 و «قصرقند»11 يکريزمی خوانم:       

 

« ازاکو من تکو،

  توهين مسکه کنه!

  ازاکو من تکو،

  توهين مسکه کنه!» 12

 

شايد گرسنگی، شايد دليری، شايد ليکوی دلگير تو در « شش پيچ» 13 فرار                                              

شايد فرابالی سارهای سبز در تابستان،

شايد طعم «کما» و «کلپوره» و «درمنه»14،

شايد خيز بی ترس سموری چشم در چشم افعی مرگ،

و شايد جاده های تبخير شوندۀ تابستان هايت هنوز مرا به خاطر داشته باشند،

که همچون ماسه های «نصرت آباد» 15 از مرزی به مرزی روان بودم،

شايد شب هايت که بی هيچ لکه ای از دل خود خدا می زايند،

شايد کوچه هايت که هرگز لحظه ای در من نخوابيده اند،

شايد عشقت که نامردم خيال می کند لحظه ای در من نابود بوده است و می خواهد بنماياند که هست،

شايد همۀ عشق هايی که انکار کرده ام تا برنگردم تا تو،

شايد تا مرگت را نبينم،

شايد تا نبينم که در خيابان هايت آتش می بارد،

در بازارهايت افيون به رايگان می بخشند تا دخترانت سفيد و سفيد و سفيد شوند تا در آفتاب ظهر تبخير شوند پسرانت عين گرد با « لوار»16 بروند بپراکنند بر سرتاسر جهان نباشند نبينند که نيست می شوی اما بدانند که نيست نمی توانی بشوی چرا که « دريای بزرگ» به دشت سيستان می ريزد هر روز هر شب هر ساعت که من اينجا نشسته ام و می نويسم تا آنچه را که تا به حال می نوشتم و نامردم ادعا می کرد نمی بيند اما کپی می کرد حالا به عنوان پسر ديوانه ات ببيند کپی کند از آن خود کند بگذارد زبان و روح و دلش را فتح کنم با من بخوابد و بيدار شود و به تو و او و ماهايی که تا به حال نامريی بودند بيانديشد و بداند که در اين جنجال خرناله ها و مردرندی ها گويا تنها «عربده است که می ماند».

 

فدای تو دريای خاکی من،

ببخش که تنها با انکار عشق می توانستم مجبورشان کنم که صدای « زيبايی های تو» را بشنوند،

ببخش پدرمادر رئوف من که درست نوشته می شويد در دلم،

چرا که تنها عشق شما حقيقی ست،

حتی اگر نام مرا «محمود آرف» بنويسند،

همۀ بيداری ام را مديون شب های توام،

گذشتن از دام و نباختن شطرنج با نامردمان را مديون بيشه های گرگ و خرناسۀ کفتار و گراز و مديون نعرۀ                                                                                                                                                                                                                                                  پلنگ  های توام،

 

ای آزادی رام نشدنی!

بلوچستان بيدار!

سيستان هشيار!

نکار محبوب و به انکار و دروغ و زنج  نامردمی آلوده!

راين پدر!

ايمان داشته باشيد که یوسف های راستينتان به آغوشتان باز خواهند گشت!

سربلند و زيباتر از راستی،

و زيباتر شده به آفتاب بلوچستان.

 

9 – 28 دسامبر 2003، هميستنگاه

 Posted>20070302

Mohammad Aref

یادداشت ها:

-------------------

 

این شعر در روزهایی سروده شد که دو تن آلمانی و یک ایرلندی را در نصرت آباد، نزدیک زادگاهم زاهدان، گروگان گرفته بودند. من ایمان داشتم که بلوچ ها با میهمانان شان انسانی رفتار می کنند. به همین دلیل از آزاد شدن آنها مطمئن بودم.                                                .                                                       .

1- همان قجر يا قاجاری ست. اغلب بيگانه ای را قجر خطاب می کنند که زورگو و جنايت پيشه باشد.

2- رودخانه ای در جنوب آلمان که از اشتوتگارت عبور می کند و به راين می ريزد.

3- سيل برگردانی بين زاهدان و زابل.

4- دريای باز چابهار که ساحل ندارد و امواج بلندش به صخره ها می کوبند.

5- پرنده ای ست که بر دشت سیستان نیز می دود.

6- نام قديمی زاهدان است. شايد چون راهزانان دور قناتش گرد می آمدند و شايد چون آب را می دزدد بسکه خاکش تشنه است.

7- چهاراه مرکزی زاهدان. عصرهای تابستان همه دور هم جمع می شدند و اختلاط می کردند. و تصميم می گرفتند با اين شب بلند تابستان که از شرق شهر فرود می آمد چه کنند.

8- شهری باستانی با تاريخی هفت هزار ساله در سیستان.

9- همان هيرمند است و برای سيستانی ها معنی نور و روشنی و خوشبختی را دارد.

10- روستايی در نزديکی خاش.

11- شهری در جنوب بلوچستان.

12- ليکويی (ترانه ای) بلوچی ست به اين معنی:  مشک می زنم / باشد تا کره ای بدهد فراوان.

13- دره ای بين زاهدان و پاکستان که راه عبور مبارزان، فراريان و قاچاقچيان و محل درگيری های خونين است.

14- هر سه گياهانی خوراکی و دارويی و بسيار معطر.

15- روستایی بین زاهدان و بم، پاسگاهی ویران در دل کویر و چهاراه وزش همۀ طوفانهای شن.

16- بادهای موسمی داغ و 120 روزۀ سيستان