به بهانه روز جهاني مبارزه با
موادمخدر...
امروز
روز جهاني مبارزه با مواد مخدر است ؛ مواد مخدري كه بيشترين قربانيان آن
در دنيا بلوچ ها هستند ؛ قربانياني كه در مقابل جان خود هيچ بهائي دريافت
نمي كنند وهر روزه تحت اين عنوان قرباني مي دهند . كشت مواد مخدر در
افغانستان وپاكستان انجام مي گيرد واز مسير ايران ترانزيت مي شود تا به
كشورهائي مانند تركيه واز آنجا به جاهاي ديگر وبه گفته برخي ها به
كفرستان برسد . اما بلوچ در اين ميان چكاره است؟ در پاسخ به اين سئوال
بهتر است داستان غم انگيز يك قرباني را برايتان بنويسم داستاني كه در
واقع زندگينامه هزاران نفر جوان بلوچ است. جوان بلوچي به نام سعيد وفوق
ديپلم الكترونيك در مصاحبه اداره برق جهت استخدام شركت مي كند كه
متاسفانه به محض ورود به اتاق مصاحبه كننده وبدون پرسش سئوالات مرتبط وبا
بيان مسائل مذهبي از اتاق اخراجش مي كنند و رد مي شود . اين جوان با توجه
به اينكه فوق ديپلم هم داشته براي رانندگي سرويس ادارات دولتي وحتي
آبدارچي ونظافت چي شدن به تمام ادارات وسازمانها مراجعه مي كند وكسي
قبولش نميكند . به ناچار نزد يكي
از اقوام خودش مي رود والتماسش مي كند تا ماشين پيكانش را كه روزها خودش
با آن كار مي كند به او بدهد تا شبها به جاي استراحت با آن مسافركشي كند
. چند ماهي اين كار را انجام مي دهد و ماشين را صاحبش مي فروشد وسعيد
بيكار مي شود چند نفر به وي مراجعه مي كنند وپيشنهاد مي دهند كه براي حمل
مواد مخدر به افغانستان برود واز افغانها بخواهد كه وي را براي حمل
موادعبوريشان از مسير زاهدان براي مدتي استخدام كنند . اما هم خود سعيد
وهم خانواده اش مخالفت مي كنند تا اينكه يك فردي ديگر وي را به عنوان
راننده با خودش براي حمل گازوئيل به بم مي برد بعد از چند بار رفتن
سرانجام به دام مامورين مي افتند و فرار مي كنند ودر تعقيب وگريز كنترل
ماشين از دستشان خارج مي شود وصاحب ماشين كشته مي شود وسعيد به شدت زخمي
مي شود وگازوئيل كشان ديگر به دادش مي رسند سعيد را از ماشين بيرون مي
آورند ولحظاتي بعد ماشين منفجر مي شود . (شماوضعيت زندگي خانواده فرد
كشته شده را كه نان آور خانواده اش بوده خود تصور كنيد) سعيد به
بيمارستان برده مي شود وبعد از بيست روز بستري شدن در ترخيص از بيمارستان
مشكل پيدا مي كنند وبا هزار زحمت هرچه در خانه از جمله تلويزيون وفرش
داشته اند مي فروشند وهفتصد هزارتومان هم براي مدت كوتاهي از مردم قرض مي
گيرند تا بتوانند سعيد را از بيمارستان مرخص كنند . در اين فواصل برادر
سعيد حميد هم كه در اول دبيرستان درس مي خواند ترك تحصيل مي كند و براي
بدوكي به مرز ميرجاوه مي رود تا شايد بتواند روزي دوهزارتومان كسب درآمد
نمايد وبراي خانواده نان خشكي تهيه كند .يك هفته از ماجرا نمي گذرد كه
طلبكاران براي اخذ وامشان مي آيند وسعيد از لحاظ روحي تحت فشار شديد قرار
مي گيردچنانكه قصد خودكشي مي كند اما خانواده متوجه مي شوند وبه گريه
والتماس مي افتند ومانع مي شوند . وسعيد به ناچار به افغانستان مي رود
وبه يك افغان معرفي مي شود وبه افغان التماس مي كند تا او را به كار گيرد
. افغاني چند روزي سعيد را جهت شناخت بيشر با خودش به عنوان راننده
واسكورت وخلاصه اينكه ماشينش را تميز بكند وبه كارهايش برسد با خود همراه
مي كند وپس از يك هفته كار مجاني براي افغاني ؛ سعيد را مي گويند براي
رفتن آماده شو . چند گزينه به سعيد پيشنهاد مي دهند كه مقصد خودت را با
ما به عنوان همراه مشخص كن تا مرز تركيه ؛ اروميه ؛ كرمان وتا كجا مي
خواهي همراهمان باشي . سعيد كه هيچگونه علاقه اي به اين كار نداشته
نزديكترين را انتخاب مي كند و مي گويند تا كرمان همراه باشي مزد خوبي
نميگيري ؛ خلاصه اينكه با كرمان ومزد سيصد هزارتومان موافقت مي كنند
.سعيد در راه كرمان به يكي از همراهانش مي گويد كه من اگر بتونم سه بار
تا كرمان برم وبرگردم فقط مي تونم بدهيهاي بيمارستانم را پرداخت بكنم
واين در حالي است كه دوست داشتم داماد مي شدم . همراهش مي گويد . ما كه
فقط حمل كننده هستيم وبا تحمل اين همه خطر در آرزوي يك بار داماد شدن
هستيم در حالي كه ارباب(مرد افغاني صاحب مواد) بعد از اينكه مواد به مقصد
برسند قصد دارد براي بار چهارم ازدواج بكند .بهر حال پس از آنكه به
كوههاي سرآسياب كرمان مي رسند 7 نفر به همراه سعيد با دو ماشين ارباب
برمي گردند تا به افغانستان بيايند و مزدشان را بگيرند كه در ميان راه
ودر منطقه مين گذاري شده بر روي مين مي روند وسعيد به همراه سه نفر ديگر
كشته مي شوند وتنها چيزي كه از سعيد مانده بود چهار انگشتش بود ومابقي
خاكستر . اما ماشين دوم تنها مي مانند وآب وآذوقه شان كه در ماشين اول
بوده سخت دچار مشكل مي شوند ودر يك مسير ريگ گير مي كنند وماشين را مي
گذارند وپياده راه مي افتند وپس از چند كيلومتر پياده روي راه را گم مي
كنند و هر كدام به سمتي مي رود تا راه را اگر پيدا كرد بقيه راهم خبر كند
ودر نهايت يك نفرشان به كمين مامورين مي رسد واز حال مي افتد وپس ازبه
هوش آمدن داستان را تعريف مي كند كه ما چهار نفر بوديم وبقيه هر كدام از
فلان نقطه به سمتي ديگر رفتند . مامورين به همراه يك بالگرد آن سه نفر
جوان را هم رد يابي مي كنند و در حالي كه با بدني سوخته در ريگهاي داغ
حركت مي كردند از تشنگي وشدت گرما هر كدام در نقطه اي بر روي زمين افتاده
و با زندگي وداع گفته اند . آنها درحالي ديده شده بودند كه از شدت گرما
پيراهنشان را پاره كرده وبه پاهايشان بسته بودند.اما نفر چهارم وتنها
بازمانده آن گروه پس از چند روز بستري در بيمارستان ودر مراقبت شديد
مامورين به زندان انتقال داده مي شود و قبل از حكم اعدامش اين داستان را
براي زندانيان تعريف مي كند در پاسخ به اين سئوال كه چرا اين كار راكرديد
؟ مي گويد وقتي كه شرايط ما آنچنان بحراني بوده كه مثلا سعيد قصد خودكشي
مي كند ودنيا براي ما پايان يافته است اين را تنها روزنه وتبصره اي براي
ماده محكوميت خود به خودكشي متصور بوديم كه اگر به سلامت بريم وبرگرديم
شايد گره اي از مشكلاتمان گشوده شود واگر نه به همان سرنوشت خودكشي اما
تحت عنوان ديگردچار مي شويم. و سر انجام اعدام او همزمان مي شود با
ازدواج ارباب در افغانستان وترفيع درجه ماموريني كه وي خودش را به آنها
رسانده بود و انعكاس خبر متلاشي شدن يك باند بزرگ اشرار وقاچاقچيان مسلح
موادمخدردر رسانه اما هيچكس از فقر وتبعيضي كه منجر به اين سرنوشت شد
ننوشت..
http://mehrnehad.blogfa.com/post-13.aspx
----------------------------------------------------------------------------